همین نیم ساعت پیش باز رفتیم رو ویــــــــبره.بنده در حال گشت زنی در وبلاگهاتون بوووودم که خدا جووونی گفت یه چند ثانیه بیاین یه رقص بندری بریم
4.5 ریشتر تو عمق 7 کیلومتری زمین تقریبا نزدیک شهر ما بود.حالا تو این فاصله که زمین داشت میلرزید من خندم گرفته بود شدید.داشتم فکر میکردم ببینم با این پای چلاقم چجوری فرار کنم اونم از طبقه 4
داشتم حساب میکردم چقدر زمان میبره تا بنده از زمین بتونم بلند شم و خودمو برسونم بین چارچوب در؟دیدم همون بشینم سر جام محترمانه تره
بس که این فا×ر×س×ی 1 دیر به دیر Prison Breakرو پخش میکنه منم دیگه حوصله ام سر رفت و زودی رفتم DVDهای prison break رو از پسر عمم گرفتم و دارم میبینمشون.الان رسیدم فصل 4 قسمت 13
حتما ببینینش..خیلییییییییی قشنگه.من که معتاد شدم شدییییید...باید برم بقیه DVD هاشو هم بگیرم وگرنه از فوضولی میمرم که آخرش چی میشه؟
سلام دوست جونای خوبم.خودم میدونم خیلی دیر به دیر آپ میکنم
نمیدونم این چند وقته چرا اصلا حس و حال آپ کردن نداشتم.نت می اومدما..به وبهای همتون هم سر میزدم
الانم در حالی دارم مینویسم که پام شکسته!٢
شب پیش حدودا ١ شب بود بعد اینکه مهمونامون رفته بودن میخواستم یه چیزی از توی کابینت بردارم.به حساب خودم قهرمان بازی در آوردم و نیاز ندیدم یه زیرپایی چیزی بذارم زیر پام (شما بخونین خر بازی
)و یه چند بار پریدم بالا که دفعه آخر پام پیچ خورد و خوردم زمین و استخون کف پام (انگشت کوچیکه)شکست.اولش فکر میکردیم در رفته.بستیمش ولی تاصبح از درد نتونستم بخوابم
صبح هم رفتیم بیمارستان و ٢بار عکس گرفتن و آخرش گفتن پات شکسته!!!
فقط تنها شانسی که آوردم این بود که زیاد استخونش جابه جا نشده بود ودکتر گفت نیاز به اتاق عمل فعلا نداره مگه اینکه بعد ٣و۴ هفته جوش نخوره!
شانس دیگه ای هم که آوردم اینه که با این قرصهای کورتونی که میخورم استخون پام له نشده بود!!!
خدایی تا آدم چیزی رو از دست نده قدرش رو نمیدونه..پام هنوز خیلی درد میکنه.قدر پاهاتون رو بدونین..باور کنین خدای نکرده اگه یه اتفاقی واسه هر قسمت از بدن بیفته آدم کلی از کاراش که هیچ ،از زندگی و حتی کارهای روزمره و شخصیش رو توشون میمونه!
یکم بزنیم تو فاز شوخی،الان یک عدد فنجونه پا تا زیر زانو گچ گرفته و ٢تا عصا در خدمتتون هست
امشب که عمم اینا اومده بودن احوال گیرون من،پسر عمه های شیطون منم واسه اینکه سر به سرم بذارن هی میگفتن ای وای مامان حیف شدا ماژیکو یادمون رفت بیاریم یادگاری بنویسیم رو گچ پای فنجونه
دیگه اینکه به بدبختی اون خواستگاره رو چند بار جواب رد دادیم،خانواده طرف بس که پررو ان حالا دیگه گیر دادن به دختر عمه بیچاره من!!!
ااا که هی رووو رووو برم والله!!!٢تا ٢تا!این نشد اون یکی!!!شب قبل اینکه عمم اینا برسن هم ساعت ١٠ شب خالهه زنگ زده خونه ما که من دارم میام خونتون و هرچی مامانم میگه بابا من از شهرستان واسم مهمون اومده به خرجش نمیره و میگه میخوای خونتون نیام؟؟ پا میشه میاد خونموووون!!!
ما هم کفری از این رفتار زشتشون...بابام دیگه این دفعه خیلی ناراحت شد وگفت پیش خودشون چی فکر کردن؟بعدشم به من و دختردائیم گفت قبل اینکه بیان شما دخترا پاشین برین اونطرف تو اتاق خواب..سرو صدا هم ندین.میگیم دخترا نیستن..این از شب قبلش که بابام رسما پووودرررشون کرد.
روز بعدشم منم تو فرودگاه میدیم که دارن دنبال من میگردن و از مامانم به بهونه ای میپرسن دخترتون کو و .... منم اصلا بهشون محل نذاشتم و با دختر دائیم رفتیم دورتر وایستادیم.
نه اینکه تا حالا هر کار کرده بودن من و خونوادم راضی نشدیم که طرف رو از نزدیک ببینیم(چون عکسش رو دیده بودم و اصلا خوشم نیومده بود
و جواب رد داده بودیم) ،١هفته پیش وقتی که عمم اینا از مکه می اومدن به دروغ و به بهونه اینکه اومدیم جلوی یکی از فامیلامون
پا شدن زرتی اومدن فرودگاه تا من و دختر عمم رو ببینن و همینطور عمم پسره رو ببینه!دلم میخواست همونجا خفشون کنم احمقا رو.
حالا جالبیش اینجاست که فکر میکنن ما قضیه خواستگاری واسه دختر عمم رو نمیدونیم و به قول خودشون دارن مخفیانه عمل میکنن ولی خبر ندارن مامان و عمه بزرگه من از جیک و پوک هم خبر دارن و حتی قبل اینکه عمم به مامانم چیزی بگه دستشون واسه عمم اینا رو شده بوده!
آخه داماد عمم که برادر زن دائیمه واسه تحقیق در مورد خونوادشون و خود پسره از دائیم که اونا رو خوب میشناخت پرسیده بوده بعد دائیم گفته بوده که واسه کی میخوای و همون خواستگار فنجونه رو میگی دیگه؟!!بنده خدا کلی جا خورده بود
،آخه داماد عمم اینا از ماجرای خواستگاری من خبر نداشتن
امروزم مامانم داشت میگفت خدا رو شکر الان چند روزیه که از دست تلفنهای خاله هه راحت شدیم و دیگه زنگ نمیزنه ولی مثل اینکه فقط خیال میکردیم و امشب باز خاله زنگ زد.این بار من گوشی رو برداشتم.میدونستم خودشه ولی به روی مبارکم نیاوردم که اصلا تو رو میشناسم
زنیکه پرررر ررروووو.تازه کلی هم فیس و افاده داشت و زورش میاومد با من حرف بزنه.اه اه اه.دلم میخواست یه چیزی بهش میگفتم ولی حیف که به خاطر بابا اینا چیزی نگفتم..چقدر بده آدم اینقدر کـَـــــنــــه باشه!ســـــــــــیریش!
اینم از این،دیگه چی بگم؟؟؟بذارین فکر کنم ....
آهان یادم اومد...امتحان دانشگاه مجازی رو هم دادم،خودم که خیلی راضی بودم.مطمئن بودم کتبی رو مجاز میشم ولی خوب نتیجه ها که اومد گفتن قبول نشدی!!!
بی خود نبود اونایی که اومده بودن امتحان میگفتن باید پارتی داشته باشی و ما سال پیش قبول شدیم و گفتن واسه مصاحبه بهتون خبر میدیم که بیاین ولی هیچ وقت خبر ندادن و باید کلی بند پ قوی باشه!!
یه چیز دیگه...یه مدتیه شروع کردم به زبان خوندن...میخوام اگه خدا بخواد و جور شه واسه فوق برم هند 
یکی از دوستان و هم اتاقیهام سال پیش رفته هند و من که بهش زنگ زدم خیلی راضی بود.بابام هم میگه با این شرایطی که تو داری دان×شگ×اههای ایر×ان حتی اگه قبول شی نمیذارن ثبت نام کنی و اسمت تو لی×ست سی×اه×شونه!!
(قضیه اش مفصله!!پست بعد کامل راجع بهش توضیح میدم)بابا میگه برو زبانتو بخون.کاراتو بکن و پذیرش بگیر ..بفرستمت بری تا شاید بعدا فرجی بشه!کلاس زبان هم قبل اینکه پام بشکنه ثبت نام کردم ولی حالا موندم که چطوری با این پای شکسته برم کلاس اونم با اون همه پله !!!
خلاصه شدیدا از نظرات و پیشنهاداتتون راجع به هند و اینکه کدوم دانشگاش بهتره و کدوم شهرش شدیدا استقبال میشه
خیلی واسم دعا کنین..هم اینکه زود پام خوب شه بتونم برم دنبال کارای پذیرشم.هم اینکه زوتر جور شه که برم از اینجا..دلم از اینجا خونه ننه!
فعلا برم بخوابم تا بعد....
